خرید بک لینک
من گریه می کنم خون یا ابر غرق خون است؟این آسمـــان دوباره بدجــــور لالــه گون است!خورشیــد وقت رفتـــن پاشیــده خــون دل رابر روی آسمــــان که طـــوفانـی از جنون استطـــوری به خـون تپیـــده این آسمان که گوییدر دشـت روی لالــــه از شـــرم واژگــون استاز این غــروب غــمگیـن لرزیـد در خودش کوهکــوهی که خود برای غـم دیدگان ستون استمــــادر دوبــاره بـــر لـــب دارد دعـــا گمــانـــمایـــن آسمــــان قـرمــز بسیار بـد شگــون استدر آسمـــان کبــــوتـــر پـر زد به قصــد پـــروازپــر وا نکرده امّـا، بــی چــــاره سرنگــون استمــی جوشد اشـــک مــادر بر رود گــونه هایشاین اشـــک ارمغانــی از چشمــه ی درون استپی نوشت 1: وزن شعر مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن استپی نوشت 2: امیدوارم بپسندیدپی نوشت 3: انگار تمام دنیا دست به دست هم داده تا ساکت باشم، ساکتم... ساکت مثل ابرها...پی نوشت 4: شاید بعضی جاهاش رو تغییر بدمپی نوشت 5: چند روز پیش این اسمون رو دیدم اما نتونستم عکس بگیرم ازش، اون آسمون خیلی قشنگ تر از این بود، اگه یه بار دیگه دیدم حتماً تصویر رو عوض می کنمپی نوشت 6: ...پی نوشت 7: امیدوارم دوست داشته باشید...برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق ♥ چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 16:1 توسط: علی

برچسب: نویسنده: پندار بهرامی تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1402 ساعت: 14:13

تاوان مردونگی اینقدر زیاد شده که بعضیا آرزو می کنن نامرد بودن...


برچسبـهـ ـا : دردودل, رفیق

♥ شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 19:44 توسط: علی


برچسب: نویسنده: پندار بهرامی تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1402 ساعت: 14:13

مـن می کنم سلام و سلامی نمی کنیمهمانی ام به شهــد کــلامی نمی کنیاز لهجه قشنگ تو هی می چـکد عســلکــامم ولــی روا تـو به کامــی نمی کنیاز خمره شـراب در آن چشم های مستیــک بــار دعـوتم تـو به جامی نمی کنیشاهــی و رعیتــم، تـو کـجا کمترین کـجا حـــتّی قبــول بهـــر غــلامــی نمی کنیمــن را فــریـــب داده خیالـــت بـگـــو چرافکـــری برای حــال عــوامـــی نمی کنیدر آسمان چشــم تو سرگشتــه ام هنوزمــن را اسیـــر دانــه و دامــی نمی کنیحـــالا که آمــدم لــب بامـــت نشسته امدیگــــر نگـــاه بـــر لـــب بامی نمی کنیجـانا تــو را نـــدارم و مـــدیــون این دلـــمدِیـــن مـــرا ادا تـــو به وامـــی نمی کنیمــن بِیــن بــرزخـَم تو نجاتــم نمی دهیلطفی به حقّ مـن به تمامــی نمی کنیجانـــم بگیـــر بهتـــر از این هـم برای منپیــدا تــو هیــچ حُسنِ ختامی نمی کنیپی نوشت 1: وزن شعر مُستَفعَلُن فاعِلُ مُستَفعَلُن فَعَل می باشدپی نوشت 2: امیدوارم دوست داشته باشید،پی نوشت 3: ...پی نوشت 4: شاید بعضی جاهاش رو تغییر بدمپی نوشت 5: احتمالاً به نظرتون تصویر خیلی ربطی به شعر نداشته باشه...پی نوشت 6: خدایا آن ده که آن به و مگذار ما را به که و مه...برچسبـهـ ـا : شعر از خودم, رفیق

برچسب: نویسنده: پندار بهرامی تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1402 ساعت: 14:13

امــــشب دوباره باران با شیشــــه کار داردبا اشــتیــاق و بــی تـاب با او قـــــــرار داردغـربت همیشه با خود دارد غـباری از غـــمباران بــــزن که شیشــــه از غــم غبار دارددر سینـــه اش دوباره حسّـــی عجیب داردیـــک قــــــلب یادگــــار از دستِ نگـــار داردمی ریزد اشـکِ شیشه همراه اشـکِ باراناین گــــریــه ها نــشانــــی از انتظـــار داردآهستــه شیشه در خود می ریزد اشک امّامیـــلِ به هق هق امشـــب، دیوانه وار دارداز قلـبِ شیشه اشکی پایین چکید و گلداناز داغ شـیشـــه در دل یـــک لالـــه زار داردای سنــگ بعــدِ باران یاری بکن که شیشهیــــک بـــوســـه احـتیاج از لب های یار داردپی نوشت 1: وزن شعر مفعول فاعلاتن مفعول و فاعلاتن یا مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن استپی نوشت 2: امیدوارم دوست داشته باشید، خیلی وقته دارم بهش ور می رم،این روزا گفتن و نوشتن برام سختهپی نوشت 3: ...پی نوشت 4: امیدوارم شب های بلندتون آرام باشه...پی نوشت 5: شاید تغییرش بدم یا چیزی بهش اضافه کنم...پی نوشت 6: ببخشید... شما محبتتون رو دریغ نکنید

برچسب: نویسنده: پندار بهرامی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 12:59

ای پیرمرد خیاط، دریاب حال ما رالطفاً بیا رفو کن، این قلب بی نوا راهرچند روی قلبم، یک وصله می نشینداما چه چاره ای هست، سلطان بی ردا را؟!سوزن بزن به جانش، شاید مُسَکِنی شدبا درد کن مداوا، این درد بی دوا راهر سوزنی که خوردی، فریاد کن دریغاگوشی نکرده باور، فریادِ بی صدا راآن با وفا که دل را، زد بر زمین و این شددیگر توقعی نیست، رندان بی وفا رابگذار دل به غربت، باشد غریبه زیراسخت است غربتی که، می بینی آشنا راپی نوشت ۱: شاید بعضی از جاهاش رو تغییر بدمپی نوشت ۲: ...پی نوشت ۳: تصویر از Heinz Geilfus گرافیست آلمانیبرچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق ♥ پنجشنبه دهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 12:47 توسط: علی

برچسب: نویسنده: پندار بهرامی تاريخ: دوشنبه 21 فروردين 1402 ساعت: 21:18

حیف از اسفند...

حیف از این ماه که به عید ختم میشه...

پی نوشت ۱: توضیح نمیدم، هر کی می دونه که می دونه، هر کسی هم نمی دونه بالاخره یه روز خواهد دانست...

پی نوشت ۲:...


برچسبـهـ ـا : دردودل, رفیق

♥ سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 22:29 توسط: علی

برچسب: نویسنده: پندار بهرامی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 11:53

صفحه بندی